شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۱۳۱۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

جان فدا کن وصل جانان را بجو / دُرد دردش نوش درمان را بجو
عشق زلفش سر به سودا می کشد / مجمع زلف پریشان را بجو
بگذر از صورت چو ما معنی طلب / کفر را بگذار و ایمان را بجو
گنج او در کنج دل گر یافتی / گنج را بگذار و سلطان را بجو
ذوق از مخمور نتوان یافتن / ذوق خواهی خیز و مستان را بجو
گوهر این بحر ما گر بایدت / همچو غواصان تو عمان را بجو
همت عالی نخواهد غیر آن / گر تو عالی همتی آن را بجو
در خرابات مغان ما را طلب / می بنوش و راحت جان را بجو
نعمت الله جو که تا یابی امان / ساقی سرمست رندان را بجو