شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۱۳۴۵| ” میراث‌دار ادب پارسی “

آینهٔ جمال او نیست به جز جلال او / نیست به جز جلال او آینهٔ جمال او
مست می زلال او جان منست روز و شب / جان منست روز و شب مست می زلال او
صورت بی مثال او داده مثال خود مرا / داده مثال خود مرا صورت بی مثال او
دیده ام آن جمال او در همه حسن دلبران / در همه حسن دلبران دیده ام آن جمال او
نقش خیال خال او نور سواد چشم ما / نور سواد چشم ما نقش خیال خال او
عاشق ذوق حال او طالب ذوق حال ما / طالب ذوق و حال ما عاشق ذوق حال او
نقش خوش خیال او بسته خیال در نظر / بسته خیال در نظر نقش خوش خیال او
در حرم وصال او محرم نعمت اللهم / محرم نعمت اللهم در حرم وصال او