شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۱۳۴۹| ” میراث‌دار ادب پارسی “

گوش کن تا بشنوی اسرار او / چشم بگشا و ببین انوار او
روشن است از نور رویش چشم ما / لاجرم بیند به او دیدار او
هر زمان او را بود کاری دگر / کار خود بگذار و بنگر کار او
ما خراباتی و رند و عاشقیم / اوفتاده بر در خمار او
غیر او در آتش غیرت بسوخت / کی بود با یار غار اغیار او
صورت و معنی به همدیگر نگر / هم موثر بین و هم آثار او
نعمت الله بر سر دار فنا / خوش برآید تا بود سردار او