شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۱۳۵۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

عالم منور است به نور حضور او / خوش روشن است دیدهٔ مردم به نور او
جام جهان نماست که داریم در نظر / در وی چو بنگریم نماید ظهور او
ما و شرابخانه و رندان باده نوش / زاهد به فکر جنت رضوان و حور او
عشق آتش خوشی است که عود دلم بسوخت / خوشبو شود دماغ جهان از بخور او
مغرور بود عقل ولی عشق چون رسید / مسکین زبون بماند نماند آن غرور او
هرکس که دل به غیر دلارام می دهد / آن از کمال نیست بود آن قصور او
سلطان به ملک و لشکر اگر شاد شد چه شد / سهل است نزد سید رندان سرور او