شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۱۳۵۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چشم عالم روشن است از نور او / ناظر او نیست جز منظور او
او ظهوری کرد و ما پیدا شدیم / غیر او خود نیست این مشهور او
در ولایت ما حکومت می کنیم / حاکمیم از حکم در منشور او
ای که گوئی خواجه دستوری خوشست / من ندانم غیر او دستور او
آفتابی می کند پنهان به ابر / لاجرم پیدا بود مستور او
در دل ما عشق جانان جان ماست / جنت اعلی تو را و حور او
نعمت الله نور چشم عالم است / روشنست از دیدهٔ ما نور او