شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۱۳۶۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

این و آن در آرزوی او و او / با همه یک رو نشسته روبرو
غیر نور او ندیده چشم ما / گرچه گشته گر به عالم کو به کو
غرقهٔ دریای بی پایان شدیم / عین ما از ما در این دریا بجو
عقل مخمور است و ما مست وخراب / گفتهٔ مخمور با مستان مگو
یک زمان با ما درین دریا نشین / گرد هستی را چو ما از خود بشو
سهل باشد هر که او بیند به خود / ما نمی بینیم جز او را به او
سیدم زلف سیادت برفشاند / مجمع صاحبدلان شد مو به مو