شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۱۳۶۵| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بود ما پیدا شده از بود او / لاجرم داریم ما بودی نکو
عقل می گوید مگو اسرار عشق / عشق می گوید سخن مستانه گو
تا میانش در کنار آورده ایم / مو نمی گنجد میان ما و او
دیدهٔ ما هر یکی بیند یکی / چشم احول گر یکی بیند به دو
غرق دریائیم و گویا تشنه ایم / آب می جوئیم ما در بحر و جو
خوش درین دریای بی پایان در آ / تا ببینی عین ما را سو به سو
آینه داریم دایم در نظر / سید و بنده نشسته روبرو