شاه نعمتالله ولی › غزل شمارهٔ ۱۳۶۵| ” میراثدار ادب پارسی “
بود ما پیدا شده از بود او / لاجرم داریم ما بودی نکو
عقل می گوید مگو اسرار عشق / عشق می گوید سخن مستانه گو
تا میانش در کنار آورده ایم / مو نمی گنجد میان ما و او
دیدهٔ ما هر یکی بیند یکی / چشم احول گر یکی بیند به دو
غرق دریائیم و گویا تشنه ایم / آب می جوئیم ما در بحر و جو
خوش درین دریای بی پایان در آ / تا ببینی عین ما را سو به سو
آینه داریم دایم در نظر / سید و بنده نشسته روبرو
درباره ما
«سخن» آنگاه زاده شد که دلتنگیِ زبانِ مادری، ما را به جستجو وا داشت؛ جستجوی گنجینهای از واژگانی که قرنهاست در دیوانها و مثنویها و غزلها، چون مرواریدی در صدفِ دلِ شاعران نشسته است.
این پایگاه، نه صرفاً یک کتابخانهی دیجیتال، بلکه شبستانیست برای آنکه در هیاهوی این روزگار، گوشهای بیابیم و دمی با مولانا همنوا شویم، با حافظ همراز گردیم، و در بزمِ خیام و سعدی و فردوسی، جامِ سخن برکشیم.
باورمان آن است که هر بیت از اشعار پارسی، تکهای از هویت ماست؛ تار و پودی از فرهنگ، تاریخ و روحِ این سرزمین که نباید در غبارِ فراموشی گم شود. از اینرو، با عشقی بیپایان و دستی لرزان از احترام، گرد هم آمدهایم تا این میراثِ گرانبها را، به زیباترین شکلی که در توانمان بود، به دستِ شما برسانیم.
«سخن، شبستانی برای همنشینی با خسروان سخن پارسی»
📜 این پایگاه به همت انتشارات نسیم کوثر و شرکت توسعه فناوری کلمه رایان، با هدف پاسداری از هنرِ ادبیاتِ پارسی راهاندازی گردیده است.