شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۱۳۸۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

نور رویش پرتوی بر ماهتاب انداخته / جعد زلفش سایبان بر آفتاب انداخته
سنبل زلفش پریشان کرده بر رخسار گل / بلبل شوریده را در پیچ و تاب انداخته
ساقی سرمست ما رندانه جام می به دست / آمده در بزم ما از رخ نقاب انداخته
لاابالی وار با رندان نشسته روز و شب / از رقیب ایمن سپر بر روی آب انداخته
بر کشیده تیر عشق و عاشقان خویش را / بر سر کوی محبت بی حساب انداخته
آتشی انداخته در جان شمع از عشق خود / عقل را پروانه وش در اضطراب انداخته
وعدهٔ دیدار داده عاشقان خویش را / ذوق و وجدی در وجود شیخ و شاب انداخته
زاهد و مفتی به عشق جرعه ای از جام او / آن یکی سجاده و این یک کتاب انداخته
نعمت الله را حریف مجلس خود ساخته / جام وحدت داده و مست و خراب انداخته