شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۱۳۸۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

پادشاهی با گدائی ساخته / سایه ای بر فرق ما انداخته
بر سریر دل نشسته شاه عشق / ملک دل از غیر خود پرداخته
مجلس مستانه ای آراسته / ساز جان ما خوشی انداخته
برده گوی دلبری از دلبران / مرکب عشقش به میدان تاخته
آفتابست او و عالم سایه بان / شاهباز است او و عالم فاخته
این لطیفی بین که سلطان وجود / با فقیری بینوا در ساخته
نعمت الله نور چشم مردم است / بوالعجب او را کسی نشناخته