شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۱۳۸۹| ” میراث‌دار ادب پارسی “

عشق او خوش آتشی افروخته / غیرت او غیر او را سوخته
عشقبازی کار آتش بازی است / او چنین کاری به ما آموخته
گنج او در کنج دل ما یافتیم / دل فراوان نقد از او اندوخته
نور ما روشنتر است از آفتاب / گوئیا از نار عشق افروخته
جام و می با یکدگر آمیخته / خون میخواران به خاکش ریخته
زلف بگشوده نموده آن جمال / شیوهٔ او فتنه ها انگیخته
ساقی سرمست خمی پر ز می / بر سر رندان عالم ریخته
در خرابات مغان مست و خراب / عاشقانه مجلسی انگیخته
سیدم زلف سیادت برفشاند / عالمی را دل در او آویخته