شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۱۳۹۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بر همه ذرات عالم آفتابی تافته / بینم و هر ذره ای از وی نصیبی یافته
تار و پود و صورت و معنی و جسم و جان ما / تافته بر همدگر خوش جامه ای را بافته
کس نمی یابم در این صحرا که محرومست از او / آفتاب رحمتش بر کور و بینا تافته
مو بi مو زلف پریشان جمع کرده وانگهی / از برای سیدی خوش گیسوئی را بافته
ساقی سرمست ما بزم ملوکانه نهاد / نعمت الله پیش از رندان به می بشتافته