شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۱۳۹۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

عمریست تا دل من با بیدلان نشسته / خوش گوشه ای گرفته در کنج جان نشسته
رندی حیات جاوید یابد که از سر ذوق / مستانه در خرابات خوش با مغان نشسته
سلطان عشق بنشست برتخت دل چو شاهی / تختی چنین که دیده شاهی چنان نشسته
خوش بلبلی است جانم کاندر هوای جانان / نالد به ذوق دایم در گلستان نشسته
گر عاشقی ز خود جو معشوق خویشتن را / زیرا که او همیشه با عاشقان نشسته
بر گرد قطب یاران پرگاروار گردند / سرگشته در کناره او در میان نشسته
رندی چو نعمت الله جوئی ولی نیابی / برخاسته ز عالم بی خان و مان نشسته