شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۱۴۰۵| ” میراث‌دار ادب پارسی “

تا نقش خیال تو نگاریم به دیده / کاری به جز این کار نداریم به دیده
از دیدهٔ ما آب روانست به هر سو / از ما بطلب آب بباریم به دیده
غیر تو اگر در نظر ما بنماید / غیرت نگذارد که در آیم به دیده
هر شب به خیالی که به ما روی نمائی / تا روز ستاره بشماریم به دیده
در دیده پدید است نظر کن که توان دید / نقشی و نگاری که نگاریم به دیده
بر خاک درت کاشته شد تخم محبت / امید که ما آب بیاریم به دیده
جان در تن سید تو نهادی به امانت / گر حکم کنی هان بسپاریم به دیده