شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۱۴۰۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ما نقش خیال تو نگاریم به دیده / کاری به جز این کار نداریم به دیده
در گوشهٔ دیده به خیال تو نشستیم / عمری به خیالت به سرآریم به دیده
جز تور خیال تو که نقش بصر ماست / در دیده خیالی ننگاریم به دیده
گر زان که ز ما بر سر کوی تو غباریست / بر خاک درت آب بیاریم به دیده
جان در تن ما عشق نهاده به امانت / گر می طلبد هان بسپاریم به دیده
هر شب من و رندی به هوای مه تابان / تا روز ستاره بشماریم به دیده
در دیدهٔ ما معنی سید بنماید / هر صورت خوبی که نگاریم به دیده