شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۱۴۱۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ما نقش خیال تو نگاریم به دیده / در دیدهٔ ما بین که توان دید به دیده
نوریست که در دیدهٔ ما روی نموده / روشنتر از این دیدهٔ ما دیده که دیده
در دیدهٔ اهل نظر آن لعبت خندان / بگرفته خوشی گوشه و جائی بگزیده
یک نقطه محیط است که در دور درآمد / این دایره خطیست از آن نقطه کشیده
در آینهٔ خلق نظر کردم و دیدم / عینیست عیان گشته به اخلاق حمیده
هر ذره که که بینی به تو خورشید نماید / آن ذره رسولیست که از غیب رسیده
ذوقی است در این گفتهٔ سید که چه گویم / خود خوشتر از این قول که گفته که شنیده