شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۱۴۳۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

جز یکی نیست بیائید که گوئیم همه / همه از عین یکی باز بجوئیم همه
ای که گوئی که چنان گفت و چنین می گوید / وقت آن است که در آب بشوئیم همه
ما همه آب حیاتیم و همه بحر محیط / گرچه مانند حبابیم بر اوئیم همه
بوی آن زلف ز هر تارهٔ مو می شنویم / لاجرم زلف بتان جمله ببوئیم همه
عقل دیوانه شود چون شنود قصهٔ عشق / دور نبود که بگوئیم که دوئیم همه
آبروی همهٔ قطره چو ما می بینیم / شاید ار ما همهٔ قطره بپوئیم همه
نعمت الله چو یکی باشد آن یک همه اوست / آن یکی را سزد ار زان که بگوئیم همه