شاه نعمتالله ولی › غزل شمارهٔ ۱۴۳۶| ” میراثدار ادب پارسی “
به خدا تا ز خود شدم آگاه / بی خدا نیستم دمی والله
گرد کنج خراب می گشتیم / تا به گنجی فرو شدم ناگاه
یوسف جان نازنین تنم / سوی مصر دل آمد از تک چاه
مهر عشقش چو رو نمود به من / گرچه بودم هلال گشتم ماه
نور ظاهر شد و نماند ظلام / گشت فانی غلام و باقی شاه
چون همه اوست غیر او کس نیست / گفته ام لا اله الا الله
لاجرم سید وجود خودم / نعمت اللهم وز خود آگاه
درباره ما
«سخن» آنگاه زاده شد که دلتنگیِ زبانِ مادری، ما را به جستجو وا داشت؛ جستجوی گنجینهای از واژگانی که قرنهاست در دیوانها و مثنویها و غزلها، چون مرواریدی در صدفِ دلِ شاعران نشسته است.
این پایگاه، نه صرفاً یک کتابخانهی دیجیتال، بلکه شبستانیست برای آنکه در هیاهوی این روزگار، گوشهای بیابیم و دمی با مولانا همنوا شویم، با حافظ همراز گردیم، و در بزمِ خیام و سعدی و فردوسی، جامِ سخن برکشیم.
باورمان آن است که هر بیت از اشعار پارسی، تکهای از هویت ماست؛ تار و پودی از فرهنگ، تاریخ و روحِ این سرزمین که نباید در غبارِ فراموشی گم شود. از اینرو، با عشقی بیپایان و دستی لرزان از احترام، گرد هم آمدهایم تا این میراثِ گرانبها را، به زیباترین شکلی که در توانمان بود، به دستِ شما برسانیم.
«سخن، شبستانی برای همنشینی با خسروان سخن پارسی»
📜 این پایگاه به همت انتشارات نسیم کوثر و شرکت توسعه فناوری کلمه رایان، با هدف پاسداری از هنرِ ادبیاتِ پارسی راهاندازی گردیده است.