شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۱۴۳۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

به خدا تا ز خود شدم آگاه / بی خدا نیستم دمی والله
گرد کنج خراب می گشتیم / تا به گنجی فرو شدم ناگاه
یوسف جان نازنین تنم / سوی مصر دل آمد از تک چاه
مهر عشقش چو رو نمود به من / گرچه بودم هلال گشتم ماه
نور ظاهر شد و نماند ظلام / گشت فانی غلام و باقی شاه
چون همه اوست غیر او کس نیست / گفته ام لا اله الا الله
لاجرم سید وجود خودم / نعمت اللهم وز خود آگاه