شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۱۴۴۵| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بیا ای ساقی مستان و جام می به مستان ده / بیا آب حیاتت را به دست می پرستان ده
به میخواران مده می را که قدر می نمی دانند / چو خیری می کنی ساقی بیاور می به مستان ده
بیا ای صوفی صافی و دُرد درد دل درکش / چه می لرزی به جان آخر بیا جان را به جانان ده
اگر فرمان رسد از شه که سر در پای او انداز / تو پا انداز کن سر را به شکرانه روان جان ده
چه خوش گنجیست عشق او که در عالم نمی گنجد / چنین گنج ار کسی جوید نشانش کنج ویران ده
نشان رند سرمستی اگر یاری ز تو جوید / کرم فرما ز لطف خود نشان او به یاران ده
اگر جمعیتی خواهی در آ در مجمع سید / و گر دل می دهی باری بدان زلف پریشان ده