شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۱۴۵۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

در آ در بحر ما با ما که عین ما به ما بینی / به چشم ما نظر می‌کن که تا نور خدا بینی
بیا و نوش کن جامی ز دُرد درد عشق او / حریف دردمندان شو که درد دل دوا بینی
مگر آئینه گم کردی که بی‌آئینه می‌گردی / به بینی روی خود روشن اگر آئینه را بینی
ز خود بینی نخواهی دید آن ذوقی که ما داریم / خدابین شو که غیر او چو بینی هوا بینی
خیال غیر اگر داری خیالی بس محال است آن / اگر تو غیر او جوئی ندانم تا کجا بینی
اگر فانی شوی از خود توئی باقی جاویدان / سر دار فنا بنشین که تا دار بقا بینی
غلام سید ما شو که چون بنده شوی خواجه / به نور نعمت اللّه بین که تا نور خدا بینی