شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۱۴۶۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای که می گوئی که هستم از منی / از منی بگذر که این دم با منی
پیش کاید آدمی اندر وجود / معنیش جان بود و در صورت منی
از منی بگذر چو مردان خدا / کز منی پیدا شود مرد و زنی
سروری یابی چو سرداران عشق / گر به پای عاشقان سرافکنی
جان تو چون یوسف و تن پیرهن / یوسف مصری نه این پیراهنی
چون ز هر دل روزنی با حق بود / خاطر موری سزد گر نشکنی
نعمت الله جو که تا یابی مراد / بگذر از دنیا که دونست و دنی