شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۱۴۸۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

زهی عقل و زهی دانش که تو خود را نمی دانی / دمی باخود نپردازی کتاب خود نمی دانی
چو تو نشناختی خود را چگونه عارف اوئی / خدای خود نمی دانی بگو تا چون مسلمانی
خیالی نقش می بندی که کار بت پرستانست / رهاکن این خیال خود که یابی زان پشیمانی
اگر زلفش به دست آری بیابی مجمع دلها / بسی جمعیتی یابی از آن زلف پریشانی
گر از میخانهٔ باقی می جام فنا نوشی / حیات جاودان یابی و گردی ایمن از فانی
حریف نعمت الله شو که تا جانت بیاساید / که دارد در همه عالم چنین همصحبت جانی