شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۱۴۸۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

هر زمان خاطر مرا شکنی / عهد بندی و باز واشکنی
مشکن آن زلف پرشکن که دلم / بشکند چون تو زلف را شکنی
مهر مهرت نهاده ام بر دل / حیف باشد که از جفا شکنی
ما به عهدت درست جانبازیم / گرچه تو قول و عهد ما شکنی
چون مراد تو دل شکستن ماست / دل به تو داده ایم تا شکنی
سر ما آستانهٔ در تو / گر به صد پاره بارها شکنی
نعمت الله شکستهٔ عشق است / بیگناهی دلش چرا شکنی