شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۱۴۸۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بی درد دلی دوا نیابی / بی رنج تنی شفا نیابی
در عین فنا بقا توان یافت / ناگشته فنا بقا نیابی
تا ترک خودی خود نگوئی / چون ما به خدا خدا نیابی
عاشق شو و عقل را رها کن / کز عقل دنی وفا نیابی
بیگانه مشو که در خرابات / رندی چو من آشنا نیابی
جز بر در بارگاه وحدت / ای یار مجو مرا نیابی
ساقی خوشی چو نعمت الله / در میکده حالیا نیایی