شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۱۴۹۵| ” میراث‌دار ادب پارسی “

عاقلی و نام عاشق می بری / عشقبازی نیست کار سرسری
عشق بازیدن به بازی هست نیست / خود نباشد عاشقی بازیگری
جام می بستان دمی با او برآر / تا دمی از عمر باقی برخوری
کی به گرد عیسی مریم رسی / چون تو عیسی را فروشی خر خری
دل بری کن از خیال غیر او / گر چو ما از عاشقان دلبری
کی قلندر را از او باشد حجاب / دردمندی کی بود چون حیدری
نعمت الله سر پیغمبر طلب / تا بیابی معجز پیغمبری