شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۱۴۹۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

زر به باران ده که تا جان را بری / ور زرت باشد بشو از جان بری
سلطنت خواهی سر و زر را بباز / سلطنت خود نیست کار سرسری
بگذر از یاساق و راه شرع گیر / گر به ایمان تابع پیغمبری
پای همت بر سر دنیا بکوب / تا بر آری دست و پای سروری
نو عروسانند فکر بکر من / خوشترند از لعبتان بربری
گر بیابی حبه ای از قند ما / گنج قارون را به یک جو نشمری
همچو سید تخم نیکی را بکار / گر همی خواهی که از خود برخوری