شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۱۴۹۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دل به دلبر گر سپاری دل بری / دل بری کن تا بیابی دلبری
هرکه انسانست از این سان خوانمش / آن چنان انسان بسی به از پری
از سر سر در گذر چون عاشقان / عشقبازی نیست کار سرسری
گر بیاری جام می یابی ز ما / هر چه آری نزد ما آن را بری
جان به جانان ده بسی نامش مبر / حیف باشد نام جائی گر بری
چون خلیل الله همه بتها شکن / تا نباشی بت پرست آذری
نعمت الله را اگر یابی خوشست / زان که دارد معجز پیغمبری