شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۱۴۹۹| ” میراث‌دار ادب پارسی “

درویش فقیریم و نخواهیم امیری / والله که به شاهی نفروشیم فقیری
گر مختصری در نظرت خورد نماید / آن شخص بزرگیست مبینش به حقیری
پیریم ولی عاشق آن یار جوانیم / یا رب برسان یار جوان را تو به پیری
گر یوسف مصری به اسیریش ببردند / این یوسف من برد مرا هم به اسیری
مستانه سخن می رود ای زاهد مخمور / شاید که بر این گفتهٔ ما نکته نگیری
از مرگ میندیش اگر کشتهٔ عشقی / جاوید بمانی اگر از خویش بمیری
آزاد بود هر که بود بندهٔ سید / از بندگی اوست مرا حکم امیری