شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۱۵۰۰| ” میراث‌دار ادب پارسی “

جان چه باشد گر نباشد عاشق جان پروری / دل چه ارزد گر نورزد مهر روی دلبری
من چه بازم گر نبازم عشق یار نازکی / باده نوشی جان فزائی دلبری مه پیکری
دیده تا دیده جمالش در خیالش روز و شب / بی سر و پا سو به سو گردیده در هر کشوری
خسرو شیرین خوبان جهان یار من است / فارغ است از حال فرهاد غریبی غمخوری
مهر رویش در دل ما همچو روحی در تنی / عشق او در جان ما چون آتشی در مجمری
دیدهٔ تر دامنم تا می زند نقشی بر آب / در نظر دارد خیال عارض خوش منظری
سید ار داری سر سوداش سر در پا فکن / تا نباشد بر سر کویش ز تو دردسری