شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۱۵۰۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

جز خیال تو درین دیده نگنجد دگری / چشم دارم که ز الطاف تو یابم نظری
تا که زُنار سر زلف تو بستم به میان / بسته ام از سر اخلاص به خدمت کمری
حلقه ای بر در میخانه زدم بگشودند / به ازین هیچ کسی را نگشودند دری
غیر در خلوت من راه ندارد والله / ساکنم در حرم کعبه نیم رهگذری
به خرابات تو را راه برم گر آئی / این چنین ره ننماید به جهان راهبری
گنج شاهیست در این گوشهٔ ویرانهٔ دل / طلبش کن که توان یافت به هر سو گهری
نعمت الله به دست آور و می جو خبرم / که ز ذوق من سرمست بیابی خبری