شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۱۵۰۴| ” میراث‌دار ادب پارسی “

مرید پیر خمارم که دارد این چنین پیری / غلام همت عشقم که دارد این چنین میری
به ملک دنیی و عقبی خریدم کنج میخانه / ازین سودا که من کردم جهانی یافت توفیری
اگر رند خراباتم که خم باده می نوشم / نه کم شد جرعه ای ز آن می نه من گشتم از او سیری
ز جام وحدت ساقی مدامم مست لایعقل / حریفان را چو خود سازم نخواهم کرد تقصیری
ز دست عشق عقل ما نخواهد برد جان دانم / کجا یابد خلاص آخر ضعیف از پنجهٔ شیری
بیا ای مطرب عشاق و ساز بینوا بنواز / که ما مستیم و تو ساقی ، مکن آخر تو تأخیری
طریق نعمت الله رو که یابی زود مقصودت / که غیر از راه او دیگر نیابد عاقبت پیری