شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۱۵۰۹| ” میراث‌دار ادب پارسی “

یار با ما نمی کنی یاری / جورها می کنی به سر باری
به غم ما اگر تو دلشادی / بعد از این کار ما و غمخواری
بر سر خاک هر شبی تا روز / منم و آب چشم بیداری
دل به آزار پرده باز آر / که نه اینست شرط دلداری
رحمتی کن دگر میازارم / تا کی آزاریم بدین زاری
دل و دین ، چشم و زلف تو بردند / این به عیاری آن به طراری
دل سید که برده ای جانا / زینهارش نکو نگه داری