شاه نعمتالله ولی › غزل شمارهٔ ۱۵۱۲| ” میراثدار ادب پارسی “
آمد به درت جان عزیز از سر یاری / محروم مگردان ز در خویش ز یاری
تنها نه منم سوختهٔ آتش عشقت / بسیار چو من عاشق دل سوخته داری
یک دم نرود عمر که بی یاد تو باشد / امید که ما را تو ز خاطر نگذاری
روزی به سر کوی تو جان را بسپارم / باشد که همان جا تو به خاکم بسپاری
گر جور کنی بر دل بیچارهٔ مسکین / ما را نبود چاره به جز ناله و زاری
ای دل به خرابات فنا خوش گذری کن / شاید که می جام بقا را به کف آری
می در قدح و ساقی ما سید سرمست / ای زاهد مخمور تو آخر به چه کاری
درباره ما
«سخن» آنگاه زاده شد که دلتنگیِ زبانِ مادری، ما را به جستجو وا داشت؛ جستجوی گنجینهای از واژگانی که قرنهاست در دیوانها و مثنویها و غزلها، چون مرواریدی در صدفِ دلِ شاعران نشسته است.
این پایگاه، نه صرفاً یک کتابخانهی دیجیتال، بلکه شبستانیست برای آنکه در هیاهوی این روزگار، گوشهای بیابیم و دمی با مولانا همنوا شویم، با حافظ همراز گردیم، و در بزمِ خیام و سعدی و فردوسی، جامِ سخن برکشیم.
باورمان آن است که هر بیت از اشعار پارسی، تکهای از هویت ماست؛ تار و پودی از فرهنگ، تاریخ و روحِ این سرزمین که نباید در غبارِ فراموشی گم شود. از اینرو، با عشقی بیپایان و دستی لرزان از احترام، گرد هم آمدهایم تا این میراثِ گرانبها را، به زیباترین شکلی که در توانمان بود، به دستِ شما برسانیم.
«سخن، شبستانی برای همنشینی با خسروان سخن پارسی»
📜 این پایگاه به همت انتشارات نسیم کوثر و شرکت توسعه فناوری کلمه رایان، با هدف پاسداری از هنرِ ادبیاتِ پارسی راهاندازی گردیده است.