شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۱۵۱۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

آمد به درت جان عزیز از سر یاری / محروم مگردان ز در خویش ز یاری
تنها نه منم سوختهٔ آتش عشقت / بسیار چو من عاشق دل سوخته داری
یک دم نرود عمر که بی یاد تو باشد / امید که ما را تو ز خاطر نگذاری
روزی به سر کوی تو جان را بسپارم / باشد که همان جا تو به خاکم بسپاری
گر جور کنی بر دل بیچارهٔ مسکین / ما را نبود چاره به جز ناله و زاری
ای دل به خرابات فنا خوش گذری کن / شاید که می جام بقا را به کف آری
می در قدح و ساقی ما سید سرمست / ای زاهد مخمور تو آخر به چه کاری