شاه نعمتالله ولی › غزل شمارهٔ ۱۵۱۴| ” میراثدار ادب پارسی “
در خرابات مجو همچو من میخواری / که به عمری نتوان یافت چنین خماری
کار سودازدگان عاشقی و میخواریست / هر کسی در پی کاری و سر بازاری
دل ما بود امینی و امانت عشقش / آن امانت به امینی بسپارند آری
عشق او صدره اگرمی کشدم در روزی / خونبها می دهمش از لب خود هر باری
کفر او رونق ایمان مسلمانان است / بسته ام از سر زلفش به میان زُناری
غم من می خورد آن یار که جانم به فداش / شادمانم ز غم یار چنین غمخواری
در همه مجلس رندان جهان گردیدم / نیست چون سید سرمست دگر سرداری
درباره ما
«سخن» آنگاه زاده شد که دلتنگیِ زبانِ مادری، ما را به جستجو وا داشت؛ جستجوی گنجینهای از واژگانی که قرنهاست در دیوانها و مثنویها و غزلها، چون مرواریدی در صدفِ دلِ شاعران نشسته است.
این پایگاه، نه صرفاً یک کتابخانهی دیجیتال، بلکه شبستانیست برای آنکه در هیاهوی این روزگار، گوشهای بیابیم و دمی با مولانا همنوا شویم، با حافظ همراز گردیم، و در بزمِ خیام و سعدی و فردوسی، جامِ سخن برکشیم.
باورمان آن است که هر بیت از اشعار پارسی، تکهای از هویت ماست؛ تار و پودی از فرهنگ، تاریخ و روحِ این سرزمین که نباید در غبارِ فراموشی گم شود. از اینرو، با عشقی بیپایان و دستی لرزان از احترام، گرد هم آمدهایم تا این میراثِ گرانبها را، به زیباترین شکلی که در توانمان بود، به دستِ شما برسانیم.
«سخن، شبستانی برای همنشینی با خسروان سخن پارسی»
📜 این پایگاه به همت انتشارات نسیم کوثر و شرکت توسعه فناوری کلمه رایان، با هدف پاسداری از هنرِ ادبیاتِ پارسی راهاندازی گردیده است.