شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۱۵۱۴| ” میراث‌دار ادب پارسی “

در خرابات مجو همچو من میخواری / که به عمری نتوان یافت چنین خماری
کار سودازدگان عاشقی و میخواریست / هر کسی در پی کاری و سر بازاری
دل ما بود امینی و امانت عشقش / آن امانت به امینی بسپارند آری
عشق او صدره اگرمی کشدم در روزی / خونبها می دهمش از لب خود هر باری
کفر او رونق ایمان مسلمانان است / بسته ام از سر زلفش به میان زُناری
غم من می خورد آن یار که جانم به فداش / شادمانم ز غم یار چنین غمخواری
در همه مجلس رندان جهان گردیدم / نیست چون سید سرمست دگر سرداری