شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۱۵۱۵| ” میراث‌دار ادب پارسی “

خواه در خواب و خواه بیداری / در نظر دارمش چه پنداری
تا خیالش به خواب می بینم / نکنم هیچ میل بیداری
نقش غیری خیال اگر بندم / شرمسارم از آن گنهکاری
سر من و آستان حضرت او / هر شبی با دلی و صد زاری
چون همه دوستدار یارانند / شاید از یار او نیازاری
بر سر چارسو بیا می نوش / با حریفان رند بازاری
زاهدی را چه می کنی آخر / خبر از عاشقان اگر داری
سخن عشق اگر کنی با عقل / تخم در شوره زار می کاری
بر سر کوی ما مجاور شو / گر طلبکار ذوق خماری
جز یکی در شمار آید نه / گر یکی از هزار بشماری
نعمت الله اگر به یاد آری / لذت عمر جاودان داری