شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۱۵۴۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای از جمال رویت نقش جهان خیالی / وی ز آفتاب رویت هر ذره ای هلالی
این مظهر مطهر روشن شد از جمالت / در آینه نمودی تمثال بی مثالی
از چشم پر خمارت هر گوشه نیم مستی / وز لعل شکرینت در هر طرف زلالی
دارم هوا که گردم خاک در سرایت / این دولت ار بیابم ما را بود کمالی
صوفی و کنج خلوت رند و شرابخانه / هر یک به جستجوئی باشند و ما به حالی
در خلوت سرایت جان خواست تا درآید / گفتم مرو مبادا یابد ز تو ملالی
سید خیال رویت پیوسته بسته با دل / ای جان من که دارد خوشتر ازین خیالی