شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۱۵۵۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

تن رهاکن در طریق عاشقی تا جان شوی / جان فدای عشق جانان کن که تا جانان شوی
در خرابات مغان مستانه خود را در فکن / پند رندان بشنو و می نوش می تا آن شوی
گر گدای حضرت سلطان من باشی چو من / لطف او بنوازدت ای شاه من سلطان شوی
آفتاب حسن او مجموع عالم را گرفت / غیر او پیدا نبینی گر ز خود پنهان شوی
گر برآئی بر سر دار فنا منصور وار / حاکم ملک بقا و میر سرمستان شوی
زاهد مخمور را بگذار و با رندان نشین / تا حریف مجلس رندان و سرمستان شوی
جز طریق نعمت الله در جهان راهی مرو / ور روی راه دگر می دان که سرگردان شوی