شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۱۵۵۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

تن فداکن تا همه تن جان شوی / جان رها کن تا همه جانان شوی
گرد این و آن چه می گردی مدام / این و آن را مان که این و آن شوی
ترک کرمان کن به مصر جان خرام / تا به کی سرگشتهٔ کرمان شوی
ماه ماهانی ببین ای نور چشم / آن او باشی چو با ماهان شوی
گنج او در کنج این ویران نهاد / گنج او یابی اگر ویران شوی
عید قربان است جان را کن فدا / عید خوش یابی اگر قربان شوی
جامع قرآن بخوانی حرف حرف / گر چو سید جامع قرآن شوی