شاه نعمتالله ولی › غزل شمارهٔ ۱۵۵۲| ” میراثدار ادب پارسی “
تن فداکن تا همه تن جان شوی / جان رها کن تا همه جانان شوی
گرد این و آن چه می گردی مدام / این و آن را مان که این و آن شوی
ترک کرمان کن به مصر جان خرام / تا به کی سرگشتهٔ کرمان شوی
ماه ماهانی ببین ای نور چشم / آن او باشی چو با ماهان شوی
گنج او در کنج این ویران نهاد / گنج او یابی اگر ویران شوی
عید قربان است جان را کن فدا / عید خوش یابی اگر قربان شوی
جامع قرآن بخوانی حرف حرف / گر چو سید جامع قرآن شوی
درباره ما
«سخن» آنگاه زاده شد که دلتنگیِ زبانِ مادری، ما را به جستجو وا داشت؛ جستجوی گنجینهای از واژگانی که قرنهاست در دیوانها و مثنویها و غزلها، چون مرواریدی در صدفِ دلِ شاعران نشسته است.
این پایگاه، نه صرفاً یک کتابخانهی دیجیتال، بلکه شبستانیست برای آنکه در هیاهوی این روزگار، گوشهای بیابیم و دمی با مولانا همنوا شویم، با حافظ همراز گردیم، و در بزمِ خیام و سعدی و فردوسی، جامِ سخن برکشیم.
باورمان آن است که هر بیت از اشعار پارسی، تکهای از هویت ماست؛ تار و پودی از فرهنگ، تاریخ و روحِ این سرزمین که نباید در غبارِ فراموشی گم شود. از اینرو، با عشقی بیپایان و دستی لرزان از احترام، گرد هم آمدهایم تا این میراثِ گرانبها را، به زیباترین شکلی که در توانمان بود، به دستِ شما برسانیم.
«سخن، شبستانی برای همنشینی با خسروان سخن پارسی»
📜 این پایگاه به همت انتشارات نسیم کوثر و شرکت توسعه فناوری کلمه رایان، با هدف پاسداری از هنرِ ادبیاتِ پارسی راهاندازی گردیده است.