شاه نعمت‌الله ولی › غزل شمارهٔ ۱۵۵۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دلم بگرفت از این زهد ریائی / بیا ای ساقی رندان کجائی
بهه دور چشم مست می فروشان / ندارم میل زهد و پارسائی
خراباتست و ما مست و خرابیم / چنین مخمور آخر تو چرائی
شراب صاف ما دُردی درد است / به ذوقش نوش اگر همدرد مائی
گدای حضرت سلطان ما شو / که یابی پادشاهی زین گدائی
در آئینه جمال خویش بینم / زهی خود بینی و هم خود نمائی
به شادی نعمت الله نوش کردم / می جام عطا یابی خدائی