شاه نعمت‌الله ولی › شمارهٔ ۲۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

مجمع البحرین اگر جوئی دلست / جامع مجموع اگر گوئی دلست
دل بود خلوتسرای خاص او / هرچه می خواهی بیا از دل بجو
اوسع است از عرش اعظم عرش دل / چیست کرسی سدره ای از فرش دل
کنت کنزاً گنج اسمای وی است / کنز دل می جو که آن جای وی است
جملهٔ اسما در او گنجیده اند / اهل دل دل را بدین سان دیده اند
علم اجمالی چو دانستی به جان / علم تفصیلی ز لوح دل بخوان
از جمال و از جلال ذوالجلال / تربیت یابد دل مالایزال
نقطه ای در دایره بنهفته اند / اهل دل این نقطه را دل گفته اند
نقد دل را قلب می خواند عرب / باشد از تقلیب او را این لقب
جامع غیب و شهادت دل بود / تخت سلطان ولایت دل بود
رحمت ذاتی دهد دل را سعت / لاجرم اوسع بود دل را صفت
فی المثل گر عالم بی منتها / در دل عارف درآید بارها
دل مُحسّ آن نگردد جان من / این چنین فرمود آن جانان من
شمه ای گفتم ز دل بشنو ز جان / تا بیابی ذوق جان عارفان
یادگار نعمت الله یاد دار / یاد دار از نعمت الله یادگار