شاه نعمت‌الله ولی › شمارهٔ ۲۹| ” میراث‌دار ادب پارسی “

گر بیابی عارفی صاحبدلی / خدمت او کن که گردی مقبلی
خدمت صاحبدلان می کن به جان / تا بیابی منصب اهل دلان
خدمت این طایفه مردانه کن / جان فدای خدمت جانانه کن
سر بنه بر پای مردان خدا / تا چو ما سرور شوی در دو سرا
ترک این دنیی کن و عقبی بمان / تا فدای تو شود هم این و آن
غیر محبوب از دل خود دور کن / بگذر از ظلمت هوای نور کن
بعد از آن بگذر ز نور ای نور چشم / تا ببینی نور او منظور چشم
چیست عالم نزد یاران سایه اش / سایه را مان و ببین همسایه اش
در نظر آئینهٔ گیتی نما / می نماید نور چشم ما به ما
او یکی و اعتبارش صد هزار / ز اعتبارات آن یکی شد صد هزار
در صد آئینه یکی پیدا شده / آن یکی با هر یکی پیدا شده
او یکی و اعتباراتش بسی / نیک دریاب و مگو با هر کسی