شاه نعمت‌الله ولی › ترجیع چهارم| ” میراث‌دار ادب پارسی “

آفتابی درآمد از در و بام / گشت روشن سرای جان به تمام
جان ما جام بود و جانان می / جام چون باده گشت و جانان جام
نور خورشید عشق بر دل تافت / محو شد سایه و نماند ظلام
ساقی عشق ساغر می داد / مست گشتیم از آن مدام مدام
مائی ما چو از میان برخاست / اوئی اوست جز و کل و سلام
چون ازل با ابد یکی گردید / مهر و مه شد یکی چه شام و چه بام
دل به دلبر سپرد و می گوید / سید امروز با خواص و عوام
اول ما چو آخر ما شد / سرّ پنهان که بود پیدا شد
دور پرگار چون به هم پیوست / نقطه در دایره هویدا شد
هرکه برخاست از خودی بگذشت / وان که با ما نشست از ما شد
آن حبابی که بود ازین دریا / عاقبت باز عین دریا شد
مژدگانی که مه پدید آمد / ابر مائی ز پیش ما واشد
گر محمد نهان شد از دیده / نعمت الله آشکارا شد
به زبان فصیح خواهد گفت / هرکه چون ما به عشق گویا شد
ای ندیده جمال او به کمال / چند باشی اسیر ظن و خیال
جز خیالش خیال هر دو جهان / بود ای جان من خیال محال
رو در آئینهٔ دلم بنمود / عین خود دید آن مثال جمال
چون همه اوست در حقیقت حال / کی بود نزد ما فراق و وصال
نه به صورت ولیکن از منی / بنگر آن چهرهٔ خوش یک به کمال
یک مثالم به لوح دل بنویس / تا بدانی که اوست عین مثال
مست میخانهٔ قدم گشتم / فارغم از خمار قال و مقال
حالیا حال را غنیمت دان / تا شود روشن از نتیجهٔ حال
خوش بود روی نازنین دیدن / ماهروی خوشی چنین دیدن
خوش بود گنج عشق بی رنجش / خاصه در کنج دل دفین دیدن
دیده بگشا که خوش بود جانا / بی گمان چهرهٔ یقین دیدن
آفتاب جمال او چه خوشست / در رخ خوب آن و این دیدن
دامنش خوش بود گرفته به دست / دست او هم در آستین دیدن
غم عشقش خجسته باد که دل / خوش بود در غمش حزین دیدن
خوش خیالیست سرو بالایش / خاصه درچشم راستبین دیدن
با خیالش چه خوش بود سید / آینه در نظر همین دیدن
ای هوای تو کام جان همه / وی غمت مونس روان همه
آفتاب جمال رخسارت / کرده روشن سرای جان همه
حرف موهوم نقطهٔ دهنت / بی نشان می دهد نشان همه
برتری از بیان و این عجب است / که معانی تو است بیان همه
ما همه بلبلان شیدائیم / سر کوی تو گلستان همه
مست آن چشم پرخمار توایم / ای شراب لبت از آن همه
همچو سید شنیده ام به یقین / گفته های تو از زبان همه