وحشی › در ستایش پیغمبر اکرم«ص»| ” میراث‌دار ادب پارسی “

کسی مسیح شود در سراچه افلاک / که پا چو مهر مجرد کشد ز عالم خاک
به سیل‌خیز حوادث اسیر کلبه گل / ز طاق خانه نشیند به زیر موج هلاک
مقیم کشتی نوح است در دم توفان / کسی که ساخته چون مرغ خانه در خاشاک
چه برده آرزوی قصر و گلشنی ز تو هوش / که غیر آرزوی آن کسی نبرده به خاک
خطی طلب که شوی مالک ممالک قرب / کجا بری دم مردن قبالهٔ املاک
ز چرخ عربده جو غافلی که بر سر تست / به هوش باش که بد سرکشی‌ست این بسراک
مجو ز شعله فروز ستیزه خاتم مهر / چرا که پیشهٔ زرگر نیاید از سکاک
به زیر دست بود صاف دل ز مسند جاه / که آب میل کند بیشتر به سوی مغاک
رخش سیاه که از بهر چرک دنیایی / نهد به هر کف پارو چو کیسه دلاک
ترا هوای دری در سر است و سرگرمی / که در سرش رودت سر چو مثقب حکاک
چرا نمی‌طلبی مهر در ز بهر وجود / که هست زینت بحر جهان به گوهر پاک
محمد عربی منشاء حکایت کن / که کرده زیب قدش را به جامهٔ لولاک
قمر به حجلهٔ چرخ از عروس معجزه‌اش / نمود گرد گریبان به یک مشاهد چاک
جهانیان ز عطایت چنان شدند سخی / که نیست در دگری جز مه صیام امساک
تو آن براق سواری که در شب اسرا / گذشته‌ای ز بیابان لامکان چالاک
مجره باز شبی خواهد آنچنان عمری / که در رکاب تو افتاده بود چون فتراک
اشاره تو اگر زور ساعدش بخشد / به نیزه گاو کمک از زمین کشد به سماک
گزند دیده تومار جرم را تو علاج / چنانکه علت افعی گزیده را تریاک
کجا به ملک کمال تو پای عقل رسد / که عالمیست از آنسوی کشور ادراک
به سوی من نگر از لطف یا رسول الله / ببین به این دل پرخون و دیده نمناک
شود چو چشم پرآبم هزار کشتی غرق / دمی که قلزم خوناب دل زند کولاک
در آتشیم چو وحشی ز سوز سینه ولی / چوهست قطره‌فشان ابر رحمت تو چه باک
سحاب لطف بباران به ما سیه کاران / که حرف نامه عصیان ما بشوید پاک