وحشی › قصیده| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چه در گوش گل گفت باد خزانی / که انداخت از سر کلاه کیانی
ز بالای اشجار از باد دستی / نسیم خزان می‌کند زر فشانی
به تاراج برگ درختان ز هر سو / کند موذی باد موشک دوانی
شده برف ظاهر به فرق صنوبر / چو دستار بر تارک مولتانی
از آن چهره شد سرخ برگ رزانرا / که خوردند سیی ز باد خزانی
ز یخ آب را لوح سیمین به دامن / چو طفلی که دارد سر درس خوانی
چو بلبل نظر کرد کز لشکری دی / گل افتاد از مسند کامرانی
کفن کرد از برف بر خود مهیا / که بی او نمی‌خواهم این زندگانی
ببین گردش دور و طور زمان را / به گردش درآور می ارغوانی
می کهنه و نو خطی را طلب کن / که حظ یابی از نوبهار جوانی
سبک باش و بردار رطل گران را / که از دل برد بار محنت گرانی
به دست آر تا می‌توان جام باده / مده عشرت از دست تا می‌توانی
به یاران جانی دمی خو بر آور / که عیشی‌ست خوش بزم یاران جانی
خوش آن شیشه کز وی درخشان شود می / چو مینای چرخ و سهیل یمانی
که در بزم عشرت به گردش درآری / به کامت شود گردش آسمانی
چه شادی ازین به که در بزم عشرت / نشینی و ساقی برابر نشانی
رسانی دماغ از شراب دمادم / سرود پیاپی به گردون رسانی
قدح چون حریفان می‌کش به مجلس / نبندد لب از خنده کامرانی
چو مستان ز تأثیر آهنگ مطرب / کند چشم مینای می خونچکانی
به سازنده دف آورد روی در روی / نوازنده با نی کند همزبانی
مقارن به فریاد گردد کمانچه / چو از تیر غم خصم صاحبقرانی
چه صاحبقرانی که او را قرینه / نگردیده موجود را دار فانی
علی ولی والی ملک هستی / که دانش بنای جهان راست بانی
زحل گر به درگاه قصر رفیعش / نورزد نکو شیوه پاسبانی
فلک از شهاب و هلالش کند غل / به شکل غلامان هندوستانی
به گلخن وزد گر نسیمی ز لطفش / ز لطف نسیمش کند گلستانی
و گر باد قهرش وزد سوی گلشن / درخت گل آید به آتش فشانی
گر از عرش اعلا شود زاغ کیوان / ز سد پایه برتر ز عالی مکانی
کجا با همای سر بارگاهش / تواند زدن لاف هم آشیانی
پر فرق گردنکشان سپاهش / کند خسرو مهر را سایبانی
اگر زاغ بر بام قصرش نشیند / کند با زحل دعوی توأمانی
عجب نبود از بارگاه رفیعش / اگر کهکشانش کند پاسبانی
تویی آن گرانمایه در گرامی / که چون جوهر اولت نیست ثانی
سمند بلندت به قطع مراحل / کند با کمیت فلک همعنانی
در آن دم که گلگون چو برق جهنده / به خون ریز دشمن به میدان جهانی
همای ظفر بر سرت گسترد پر / به روی زمین فرش خون گسترانی
غراب از سر شوق گوید به کرکس / که ای بیخبر خیز و ده مژدگانی
که روزی شد از دولت دست و تیغش / ترا و مرا نعمت جاودانی
در این دشت از جور گرگ حوادث / مطیعش اگر شیوه سازد شبانی
اسد را ز گردون مرس کرده چون سگ / شهاب آورد از پی پاسبانی
وگر چرخ زنجیر عدل از مجرد / نبندد به آیین نوشیروانی
ز میل شهابش برای سیاست / ببینی کنی تیر و هر سو دوانی
به کف تیغ رخشنده رخش سبک پی / به میدان کین بر سر خصم رانی
نهد از سرای جهان بار بر خر / به آهنگ سر منزل آن جهانی
به هر سو نشان ماند از خون ایشان / چو آتش به منزل پس از کاروانی
ثریاست یا از شفق مهر گردون / چو آلوده لب از می ارغوانی
چنان سیلیی زد بر او دست پهنت / که از ضرب آن ماند بر وی نشانی
زمین گر به پای سمندت نیفتد / به دستت عدم چون غبارش نشانی
وگر چرخ اطلس رود بر خلافت / روانی چه کرباسش از هم درانی
شها داد از ناکسان زمانه / فغان از خسیسان آخر زمانی
به صوف و سقرلاتشان پشت گرمی / به مردم ز دستارشان سر گرانی
خری چند مایل به جلهای رنگین / ددی چند راغب به آفت رسانی
همه صاحب اسب و استر ولیکن / ز نا قابلی قابل خر چرانی
سزاوار آن جمله کز اسب و استر / کشی زیر و بمشان زنی تا توانی
پس آنگه شترها کنی پیش هر یک / به صحرا فرستی پی ساربانی
بود خوبتر وصف صوف مرقع / به گوش خردشان ز سبع المثانی
ز بازار آیند چون شب به خانه / به پرسند هر یک ز نوکر نهانی
که دیروز چون از فلان جا گذشتم / نمی‌کرد تعریف صوفم فلانی
ز پی‌شان غلامان ز کرس شبانه / زمین‌گیر چون سایه از ناتوانی
چو وحشی وطن کن به دشت خموشی / مکن ناله از درد بی‌خانمانی
همان گیر کز تست این دیر ششدر / پر از زر در او نه خم خسروانی
مخور غم گرت نیست اسب رونده / چو بر توسن طبع داری روانی
سخن گستری بر دعا ختم سازم / که سر می‌کشد خامه از هم زبانی
الا تا مه نو در این کهنه میدان / کند گوی خورشید را صولجانی
به چوگانی عیش بادا سواره / مطیعت به میدان گه کامرانی