وحشی › خبر یافتن منظور از رفتن ناظر و برون آمدن از شهر آشفته خاطر و به کاروان مقصود رسیدن| ” میراث‌دار ادب پارسی “

خبر یافتن منظور از رفتن ناظر و برون آمدن از شهر آشفته خاطر و به کاروان مقصود رسیدن و از نامهٔ ناظر شادمان گردیدن
فسون سازی که این افسون نماید / بدینسان بر سر افسانه آید
کزین معنی خبر چون یافت منظور / که ناظر شد ز بزم خرمی دور
دمی از فکر این خالی نمی‌بود / دلش را میل خوشحالی نمی‌بود
به شبها سوختی چون شمع تا روز / نبودی یک نفس بی‌آه جانسوز
همیشه پا به دامان الم داشت / ز مهجوری سری بر جیب غم داشت
برین می‌داشت خود را تا زید شاد / ولی هم در زمان می‌رفتش از یاد
ترا از یار اگر باریست بر دل / نپنداری کز آن یار است غافل
به استادی نهان می‌دارد آن بار / وگرنه هست از بارت خبردار
محبت هرگز از یکسر نباشد / نباشد این کشش تا زو نباشد
نباشد تا کششها از زر ناب / دود کی از پیش بیتاب سیماب
غم بسیار روزی داشت بر دل / به خاصی چند بیرون شد ز منزل
برای دفع غم شد جانب دشت / به خاصان هر طرف راندی پی گشت
که گردی ناگهان برخاست از دور / به پیش گرد مرکب راند منظور
برون از گرد آمد کاروانی / فتاده شور از ایشان در جهانی
حدا گو را حدا از حد گذشته / شتر کف کرده و رقاص گشته
شترهای دو کوهان سبک پا / ز کوهان بر فلک جا داده جوزا
درای استران را نالهٔ کوس / شترها را دهان زنگ پابوس
ز بانگ اسب در خر پشته خاک / صدای گاو دم رفتی بر افلاک
اساس خسروی دیدند تجار / ز خود کردند اسبان را سبکبار
دعا کردند بر شهزاده منظور / که از روی تو بادا چشم بد دور
به دلخواه تو بادا هر چه خواهی / به فرمان تو از مه تا به ماهی
زمانی در مقام لطف کوشید / از ایشان حال هر جا بازپرسید
قضا را بود این آن کاروانی / که می‌دادند از ناظر نشانی
جوانی پیش او گردید حاضر / به دستش داد مکتوبی ز ناظر
چو شهزاده سر مکتوب بگشود / برآمد از دماغش بر فلک دود
ز سوز نامه‌اش در آتش افتاد / ز دست هجر داد بیخودی داد
به ایشان داد رخصت تا گذشتند / به خاصان گفت تا از راه گشتند
به دل سد غم در این اندیشه می‌بود / که چون خود را رساند پیش او زود
به خود گفتی کز اینها گر شوم دور / که می‌داند کجا رفته‌ست منظور
نهم رو در بیابان از پی او / روم چندان که این دولت دهد رو
به فکر کار خود بسیار کوشید / چنین با خویش آخر مصلحت دید
که رخش عزم سوی شهر تازد / به سوز هجر روزی چند سازد
پس آنگه افکند طرح شکاری / بود کز پیش بتوان برد کاری
چو دید این مصلحت با خود در این کار / جهاند از جا سمند باد رفتار
به سوی شهر از آنجا بارگی راند / قدم در گوشه بیچارگی ماند
به فکر اینکه گیرد چاره‌ای پیش / نهد پا در پی آواره خویش