وحشی › خواب دیدن منظور را و زنجیر پاره ساختن وصیت جنون در بیان مصر انداختن| ” میراث‌دار ادب پارسی “

نوا آموز این دلکش ترانه / پی خواب اینچنین گوید فسانه
که چون از رنج دریا رست ناظر / شبی در خواب شد آشفته خاطر
چو خوابش برد در چین دید خود را / به جانان عشرت آیین دید خود را
به جانان حرف دوری در میان داشت / حدیث شکوهٔ او بر زبان داشت
که ای باعث به سرگردانی من / ز عشقت بی‌سر و سامانی من
چه میشد گر در این ایام دوری / که بودم در مقام ناصبوری
دل غم دیده‌ام می‌ساختی شاد / به دشنامی ز من می‌آمدت یاد
ولی عیب تو نتوان کرد این طور / که این صورت تقاضا می‌کند دور
ز شوق وصل جانان جست از خواب / نه بزم خسروی دید و نه اسباب
ز دستش رفته آن زلف گره گیر / به جای آن به دستش مانده زنجیر
همان محنت سرای درد و غم دید / همان زندان و زنجیر و الم دید
ز طغیان جنون آن بند بگسست / ز همراهان خود پیوند بگسست
ز محنت جامه می‌زد چاک و می‌رفت / ز غم می‌ریخت بر سر خاک می‌رفت
چنین تا از فلک بنمود مهتاب / جهان را داد نور شمع مه تاب
به دمسازی سوی مهتاب رو کرد / به نور ماه ساز گفتگو کرد
که ای شمع شبستان الاهی / ز یمنت رسته شب از رو سیاهی
چنان از لوح این ظلمت زدایی / که گردد قابل صورت نمایی
الا ای پیک عالم گرد شبرو / به روز تیره‌ام انداز پرتو
به رسم شبروی اینجا سفر کن / به سوی آفتاب من گذر کن
بگو کای ماه بی‌مهر جفا کار / بت نامهربان شوخ دل آزار
دعایت می‌رساند خسته جانی / اسیر درد دوری ، ناتوانی
که ای بی‌مهر دلداری نه این بود / طریق و شیوهٔ یاری نه این بود
مرا دادی ز غم سر در بیابان / نشستی خود به بزم عیش شادان
نیامد از منت یک بار یادی / که گویی بود اینجا نامرادی
منم شرمنده زین یاری که کردی / همین باشد وفاداری که کردی
به من از راه و رسم غمگساری / حکایتها که می‌کردی ز یاری
دلم می‌گفت با من کاین دروغست / مکن باور که شمع بی‌فروغست
به حرفش خامهٔ رومی نهادم / زبان طعن بر وی می‌گشادم
ولی چون دور بزم دوری آراست / سراسر هر چه دل می‌گفت شد راست
بگویم راست پر نا مهربانی / نرنجی شیوه یاری ندانی
چه گفتم بود بیجا این حکایت / مرا باید ز خود کردن شکایت
که شهری پر پری رخسار دیدم / چنین بی‌مهر یاری برگزیدم
مرا هم نیست جرمی بیگناهم / ز دست دل به این روز سیاهم
اگر دل پای بست او نمی‌بود / مرا سر بر سر زانو نمی‌بود
چو گم گشت از جهان سودایی شب / برون راند از پیش خورشید مرکب
غلامان پهلو از بستر کشیدند / به جای خویش ناظر را ندیدند
نمودند از پی او ره بسی طی / ولی از هیچ ره پیدا نشد پی
خوش آن کاو در بیابانی نهد رو / که هرگز کس نیابد سر پی او
ز ابر دیده سیل خون گشادند / خروشان روی درصحرا نهادند
خروش درد بر گردون رساندند / ز طرف نیل سوی مصر راندند