وحشی › آمدن ناظر و منظور به لشگرگاه اقبال و آگاهی شاه جهان‌پناه از صورت احوال و استقبال ا| ” میراث‌دار ادب پارسی “

آمدن ناظر و منظور به لشگرگاه اقبال و آگاهی شاه جهان‌پناه از صورت احوال و استقبال ایشان کردن و شرایط اعزاز بجای آوردن
دلا بر عکس ابنای زمان باش / به روز بینوایی شادمان باش
غم خود خور به روز شادمانی / که دارد مرگ در پی زندگانی
نبیند بی‌خزان کس لاله زاری / خزان تا نگذرد ناید بهاری
به بی‌برگی چو سازد شاخ یکچند / کند سر سبزش این شاخ برومند
کشد چون ژاله در جیب صدف سر / شود آخر شهان را زیب افسر
گهر گر زخم مثقب برنتابد / به بازوی بتان کی دست یابد
نباشد غنچه تا یکچند دلتنگ / ز دل کی خنده‌اش از خود برد زنگ
بلی هر کار وقتی گشته تعیین / چو خرما خام باشد نیست شیرین
ز ناکامی چه می‌نالی در این کاخ / ثمر چون پخته شد خود افتد از شاخ
به سنگ از شاخ افتد میوهٔ خام / ولیکن تلخ سازد خوردنش کام
شود از غوره دندان کند چندان / که از حلوا بباید کند دندان
دهد درد شکم حلوای خامت / ز دارو تلخ باید کرد کامت
چنین می‌گوید آن از کار آگه / چو با ناظر بشد منظور همره
به سوی دشت شد منظور با یار / دلی پرخنده و لب پر ز گفتار
عنان رخش در دستی گرفته / به دستی دست پا بستی گرفته
ز هجر و وصل می‌گفتند با هم / گهی بودند خندان گاه خرم
که سرکردند نا گه خیل منظور / ز غوغاشان جهان گردید پر شور
نظر کردند سوی شاهزاده / ز اسب خویش دیدندش پیاده
به دستش دست مجنون غریبی / عجب ژولیده مو شخصی عجیبی
بهم گفتند کاین شخص عجب کیست / به دستش دست منظور از پی چیست
چو شد نزدیک ایشان شاهزاده / همه گشتند از توسن پیاده
ز روی عجز در پایش فتادند / به عجزش رو به خاک ره نهادند
اشارت کرد تا رخشی گزیدند / به تعظیمش سوی ناظر کشیدند
به ناظر همعنان گردید منظور / ز حیرت در میان لشکری دور
به هم منظور و ناظر گرم گفتار / چنین تا طرف آن فرخنده گلزار
به طرف چشمه‌ای بنشست ناظر / به پیشش سر تراشی گشت حاضر
ز سر موی جنون بردش به پا کی / به بردش پاک چرک از جرم خاکی
بدن آراست از تشریف جانان / چو گل آمد سوی منظور خندان
یکی از جملهٔ خاصان منظور / بگفت ای دیده را از دیدنت نور
چه باشد گر گشایی پرده زین راز / به ما گویی حدیث این جوان باز
از او منظور چون این حرف بشنید / ز درج لعل گوهر بار گردید
حدیث خویش و شرح حال ناظر / بیان فرمود ز اول تا به آخر
نمی‌دانست لشکر تا به آن روز / که در چین شهریار است آن دل افروز
ز حال هر دو چون گشتند آگاه / یکی بهر نوید آمد سوی شاه
شنید آن مژده چون شاه جهانبان / به استقبال آمد با بزرگان
دعای شاه ناظر بر زبان راند / به او شاه جهاندان آفرین خواند
به پوزش رفت خسرو سوی منظور / که گر بیراهیی شد دار معذور
رخ خود ماند بر در شاهزاده / که‌ای در عرصه‌ات شاهان پیاده
چسان عذر کرمهایت توان خواست / چه می‌گویم نه جای این سخنهاست
در آنجا چند روز القصه بودند / وطن در بزم عشرت می‌نمودند
اشارت کرد شاه مصر کشور / کز آنجا رو نهد بر شهر لشکر
به عزم مصر گردیدند راهی / شه و منظور و ناظر با سپاهی
برای خود در شادی گشودند / به بزم شادمانی جا نمودند