ظهیر فاریابی › شمارهٔ ۱۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

آنک به حق داور زمان وزمین است / خسرو پیروز بخت نصرة دین است
حامی اسلام بیشکین که چو گردون / مرکب دوران او همیشه بزین است
آنکه در اطراف ملکش از در طاعت / خسرو انجم کمینه قلعه نشین است
وانک ز بهر نثار موکب قدرش / دامن افلاک پر ز دُرّ ثمین است
دولت ودین را برای دفع حوادث / نام بزرگش همیشه نقش نگین است
پیش کف او به نیم ذرّه نسنجد / هرچه در احشای برّ و بحر دفین است
راتب یک روزه نیست بخشش اورا / هر چه پس افکنده شهور و سنین است
عرصه جاهش ورای بحر محیط است / پایه قدرش فراز چرخ برین است
همت او هر زمان زچرخ ببخشد / صدره چندانک طول وعرض زمین است
روی به هر جایگه که آورد او را / دولت واقبال بر یسار و یمین است
شخص سعادت روا بود که ندارد / پای زدرگاه او که حِصن حصین است
چشم فلک خیره شد به نور جبینش / فرّ الهی است آن نه نور جبین است
ای مَلکی کز نسیم خُلق تو دایم / مغز فلک همچو ناف آهوی چین است
ملک تو جایی رسیده است که انجا / پیشگه چرخ صف باز پسین است
دعوی شاهی تو را رسد به حقیقت / لاف زسر پنجه کار شیر عرین است
دشمن تو جان کجا برد؟که خدنگت / پیش وپسش چون قضای بد به کمین است
دین خدا از تو باقی است معونت / لاجرمت روز و شب خدای مُعین است
ملک تو از گردش زمانه مصون باد / کانچه به کارآید از زمانه همین است