ظهیر فاریابی › شمارهٔ ۱۹| ” میراث‌دار ادب پارسی “

گل ز خرگاه چمن روی به صحرا دارد / سر می خوردن آن خرگه مینا دارد
سبزه چون تازگی افزود به سر سبزی سال / گلبن فتح مَلک سرّ ثریا دارد
تاج بخش ملکان شاه جوانبخت جوان / کز همه تاجوران منصب اعلا دارد
خضر فیضی که به فتوی محمد نسبی / بند بر تارک این گنبد خضرا دارد
بخت بیدار فلک یاور و اقبال مطیع / مملکت بین که چه اسباب مهیا دارد
در چنین باغ سعادت که گل فتح شکفت / شاید ار چشم ظفر عزم تماشا دارد
دولت قاهره از جانب شه دور مباد / چرخ را پی کند ار جانب اعدا دارد
ماه نو دید عدو بر علمش شیفته شد / ماه نو شیفته را بر سر سودا دارد
بیم جان دید عدویت که ولایت بگذاشت / آنک او غرقه شود کی غم کالا دارد ؟!
کی کند همسری شاه منازع طرفی / کز طرف تا به طرف بنده و مولا دارد
بنده ای چند گر از خدمت او دور شدند / شه نباید که جز اقبال تمنا دارد
گر ز دریا دو سه قطره بپراکند چه باک ؟ / باز چون جمع شود میل به دریا دارد
هر که از قبله اسلام بگرداند روی / بی گمان روی سوی قبله ترسا دارد
وانک در دین مسیحا شود از هیبت او / نبرد جان اگر افسون مسیحا دارد
هر که در مذهب شه نیست ز دنیا و ز دین / مذهب آن است که نه دین و نه دنیا دارد
ای یمن تاب سهیلی که به ناموس عقیق / زخم پولاد تو خون بر دل خارا دارد
گفت آیم به مصاف تو ز دور آسان است / مرد می باید کین زهره ویارا دارد
قهر اگر دشمن شه راشکند گو بشکن / تا کی آزرم کند چند محابا دارد؟
تا تو در رسته دعوی که شناسا گهری / نه زمرد که فلک رشته مینا دارد
با چو تو صیرفیی نقد نمودن خطر است / که دل روشن تو دیده بینا دارد
چون تویی داور و فریاد رس مظلومان / کیست امروز که اندیشه فردا دارد؟
بنده را با تو مجال است به صد نکته ولیک / جامه آن به که به اندازه بالا دارد
تو سلیمانی واین مرغ زبانی که مراست / پیش تو پر بنهد گر پر عنقا دارد