ظهیر فاریابی › شمارهٔ ۳۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

شرح غم تو لذت شادی به جان دهد / شکر لب تو طعم شکر وادهان دهد
طاوس جان به جلوه درآید زخرمی / گر طوطی لبت به حدیثی زبان دهد
شمعی ست چهره تو که هر شب ز نور خویش / پروانه عطا به مه آسمان دهد
خلقی ز پرتو تو چو پروانه سو ختند / کس نیست کز حقیقت رویت نشان دهد
زلفت به جادوی ببرد هر کجا دلی ست / وانگه به چشم و ابروی نامهربان دهد
هندو ندیده ام که چو ترکان جنگ جوی / هرچه آیدش بدست به تیر و کمان دهد
جز زلف و چهره تو ندیدم که هیچکس / خورشید را زظلمت شب سایه بان دهد
مقبل کسی بود که چو خورشید عارضت / هجرانش تا به سایه زلفت امان دهد
گر در رخم بخندی بر من منه سپاس / کان خاصیت همی رخ چون زعفران دهد
ماییم و آب دیده که سقای کوی دوست / ده مشک از این متاع به یک تای نان دهد
وقت است اگر لب تو به عهد مزوّری / بیمار عشق را شکر و ناردان دهد
و آن بخت کو که عاشق رنجور قوتی / با این دل ضعیف و تن ناتوان دهد؟
وان طاقت از کجا که صدایی ز درد دل / در بارگاه خسرو خسرو نشان دهد
فریاد من ز طارم گردون گذشت و نیست / امکان آنک ز حمت آن استان دهد
نه کرسی فلک نهد اندیشه زیر پای / تا بوسه بر رکاب قزل ارسلان دهد
در موضعی که چون دم روح القدس ز باد / نصرت همای رایت او را روان دهد
تیغش ز کله سر بی مغز دشمنان / نسرین چرخ را چو همای استخوان دهد
در برگریز عمر عدو صرصر اجل / نوروز را طبیعت فصل خزان دهد
اطراف باغ معرکه را تیغ آب رنگ / از خون کشته رنگ گل ارغوان دهد
تر دامنی دشمنش از روی خاصیت / رنگ از برون جوشن و برگستوان دهد
راه نجات بسته شود بر زمین چنانک / مرگ از حذر نشان به ره کهکشان دهد
هر سرگرانیی که کند خصم او به عمر / بازوش وقت حمله به گرز گران دهد
ای خسروی که حفظ تو از راه اهتمام / گوگرد را زصولت آتش امان دهد
هر جا که رایت از در تدبیر در شود / تقدیر بر وساده حکمش مکان دهد
پیرند چرخ واختر وبخت تو نو جوان / آن به که پیر دولت خود با جوان دهد
فرّ همای سلطنت آن را بود به حق / کش حکم تو به سایه چتر آشیان دهد
هرآهنی که بر سر چوبی کنند راست / چون رُمح تو چگونه قرار جهان دهد ؟
اعجاز موسوی نبود هرکجا کسی / چوبی شعیب وار به دست شبان دهد
صد قرن بر جهان گذرد تا زمام ملک / اقبال در کف چو تو صاحب قران دهد
در رزم رستمی تو و در بزم حاتمی / گردون تو را عنان و قدح بهر آن دهد
با بحر برزنی چو به پیشت قدح نهد / وز مهر کین کشی چو به دستت عنان دهد
هر کو چو تیغ با تو زبان آوری کند / قهرت جواب او به زبان سنان دهد
در گرد بارگاه تو کیوان شب یتاق / تا روز بوسه بر قدم پاسبان دهد
شاها خلایق از تو عزیز و توانگرند / درویشیم سزد که به دست هوان دهد؟
پوشیده زُهره جامه زربفت و مشتری / محتاج خرقه ای است که بر طلیلسان دهد
در عهد چون تو شاهی کز فضله سخات / هر روز چرخ راتب دریا و کان دهد
شاید که بعد خدمت یکساله در عراق / نانم هنوز خسرو مازندران دهد؟!
تا آسمان چو کسوت شب را رفو کند / گاه از شهاب سوزن و گه ریسمان دهد
بادی چنانک کسوت عمر تو را قضا / یک سر طراز مملکت جاودان دهد