سپیده دم که زند ابر خیمه در گلزار / گل از سراچه خلوت رود به صُفه بار
ز اعتدال هوا حکم جانور گیرد / اگر به نوک قلم صورتی کنند نگار
سرود خارکن از عندلیب نیست عجب / که مدتی سرو کارش نبود جز با خار
چه حالت است که مرغان همی زنند نوا؟ / چه موجب است که گلها همی کنند نثار؟
هنوز سرو سهی در نیامده ست به رقص / چرا به دست زدن خوش بر آمده ست چنار؟
عروس باغ مگر جلوه می کند امروز / که باد غالیه سای ست و ابر لولو بار
کلیم وار ز شاخ درخت بلبل را / فروغ آتش گل کرد عاشق دیدار
هنوز نا شده سوسن زبند مهد آزاد / دراز کرد زبان چون مسیح در گفتار
چمن هنوز لب از شیر ابر ناشته / چو شاهدان خط سبزش دمید گرد عذار
نهاده نرگس رعنا به خواب مستی سر / هنوز ناشده از چشم او نشان خمار
جهان بدین صفت از خرمی مجلس و شاه / در او چنانک در اثنای سال فصل بهار
نه مجلس است سپهری ست کز مطالع او / بتابد اختر عصمت به ساعتی صد بار
کسی گمان نبرد در حریم حضرت او / که از جفای فلک بر دلی بود آزار
زمانه نعره تحسین زند چو مدحت شاه / به گوش او رسد از لفظ راوی اشعار
ز بس ترنم والحان مطربان که درو / همیشه مغز فلک پر نوای موسیقار
به رسم خدمت و طاعت به جای سر هنگان / ملوک صف زده بر درگهش یمین ویسار
نشسته خسرو روی زمین به استحقاق / فراز مسند شاهنشهی سلیمان وار
خدایگان ملوک زمانه نصرت دین / که مهر و ماه به فرمان او کنند مار
جهانگشای ابوبکر بن محمد آنک / به یک پیاده کند دفع صد هزار سوار
زخاک مجلس او بوی خلد می آید / چنانک نکهت عنبر ز طلبه عطار
در این چنین سره وقتی کس آن چنان مجلس / به اختیار بنگذارد این سخن بگذار
حسود تهمت بد خدمتی نهاد مرا / که شد ز درگه فرمان ده جهان بیزار
کسی که او نبود آگه از عقیدت من / چو این سخن شنود باورش کند ناچار
چو این علامت جهلست و نام من عاقل / کنون کجا برم این ننگ و چون کشم این عار
مجال صبر کجا باشدم چو در حق من / زمانه بر سر باطل نماید این اصرار
طمع مدار که کفار بشکنند صلیب / بس است این که نبندند مومنان زنار
جهان پناها امروز در زمانه تویی / که روزگار به عهد تو دارد استظهار
فلک به جاه تو افراشت پشت با مسند / ستم ز عدل تو آورد روی در دیوار
زمانه دست تو را دید ضامن ارزاق / ستاره تیغ تورا یافت قاطع اعمار
غبار موکبت آن کیمیای معتبر است / که شد سبیکه خورشید از او تمام عیار
کسی که عز قبول تو یافت در عالم / به چشم همّت او ملک ری نماید خوار
قرار چو بودم در فراق حضرت تو / هنوز کار مرا تا فلک نداده قرار
ز صد نهال که در باغ عمر بنشاندم / یکی هنوز زبختم نیامده ست به یار
زمانه تا ندهد داد فضل و دانش من / چگونه دست بدارم ز دامنش زنهار؟
چه وقت عزلت و هنگام انزواست مرا؟ / نرانده دور تمتع ز گنبد دوار
هنوز پیش رکابم نبرده بر سر دوش / به جای غاشیه کیمخت ماه غاشیه دار
هنوز از پس پشتم حمایل جوزا / نکرده بر سر شمشیر نیکوان تتار
سر از بساط شهنشه چگونه بردارم / نعوذبالله بیزارم از چنین سروکار
بدان خدای که ذرات آسمان و زمین / همی کنند به پاکی ذات او اقرار
بدان قدیم که در عهد اولیت او / جهان نبود و نبود از جهانیان آثار
چو آسمان و زمین را به انبیا بنواخت / یکی از آن دو ندانست کفش از دستار
چو آدمی و پری را به اهبطوا افکند / بر آمد از دل هر یک هزار ناله زار
چنان نهفت در اطراف غیب سرّ قَدَر / که ره نبرد بدو وهم و فکرت اغیار
چنان نگاشت بر الواح عقل صورت علم / که خیره گشت در او دیده اولوالابصار
چو خیط صبح و شفق بست بر عمود افق / ترازوی شب وروز ایستاد چون طیار
به صانعی که بیاراست باغ فطرت را / به حسن قامت چون سرو و روی چون گلنار
به مبدعی که در اجزای خاک تعبیه کرد / دل خدای شناس و زبان شکر گزار
بدان جواد که چون ابر باد دستی را / وجوه چرخ دهد سالها به یک ادرار
بدان لطیف که چون باد خاکساری را / کند مبشر امداد لطف در اشجار
بدان حلیم که در یک نفس فرو شوید / هزار نامه عصیان به آب استغفار
بدان کریم که گر حصر نعمتش طلبی / شمار آن نتوان کرد تا به روز شمار
چو دست حکمت او طی کند سجل وجود / نه از دیار نشان ماند و نه از دیّار
چو خطبه لمن الملک بر جهان خواند / برون برد ز دماغ جهانیان پندار
بدان زلازل هیبت که در شبانگه عمر / کند زمستی غفلت نفوس را هوشیار
بدان منادی عزّت که در سحر گه حشر / کند ز خواب عدم کاینات را بیدار
به تحفه های کرامت که از دریچه غیب / درافکنند مهیا به دامن اخیار
به جذبه های عنایت که در مقابل آن / به نیم ذرّه نسنجد بضاعت ابرار
به گنجنامه رحمت که سرّ تاویلش / کسی نداند بیرون ز عالم الاسرار
به مُهر دُرج نبوت که ان ودیعت را / نبود هیچ امینی چو احمد مختار
هنوز صبح رسالت نکرده بود طلوع / که شد ز عکس جبینش جهان پر از انوار
بدان سکینه عصمت که کرد خرسندش / به پرده داری یک عنکبوت بر در غار
بدان همای سعادت که رحمت ازلی / فکند سایه او بر مهاجر و انصار
به حرمت قدم صدق آن جوانمرادن / که کس نبرد بدیشان سبق درین مضمار
به نور طلعت خسرو که آسمان گستاخ / نظر بر او نتواند گماشتن ز وقار
به چار بالش قدرش که بهر او زده اند / دو سایه بان سیاه وسپید لیل و نهار
بدان بلارک گوهر فشان که در کف شاه / بسان قطره آب است در میان بحار
بدان سمند زمان سرعت زمین پیمای / بدان کمند سپهر افکن ستاره شکار
به حق این همه سو گند ها که از عظمت / بر آسمان و زمین حمل آن بود دشوار
که چشم من به جهان آن زمان شود روشن / کز آستانه شه بستُرم به دیده غبار
خدایگانا گر کشف حال من بکنی / ز صدق هر چه نمودم یکی بود ز هزار
در تو را به همه شرق و غرب نفروشم / که خاک توده فانی ندارد این مقدار
ز خدمت تو چه شاغل بود مرا به جهان؟ / کدام خویش و قرابت کدام ملک و عقار
نصاب مایه من دانش است و می دانی / که این متاع نیارد بها در ین بازار
ز حضرتت سبب غیبتم همین بوده ست / که بوده ام به دل آزرده و به دل بیمار
چه داغها که ز چرخم نشست در سینه / چه اشکها که ز چشمم دوید بر رخسار
هنوز در غم آن مانده ام که چون افتد / ز موج حادثه کشتی عمر من به کنار؟
اگر زخوف ورجا در تحیرم زان است / که پای بر سر گنج است و دست در دم مار
مرا شکایت بسیار و شکر اندک هست / اگر چه می نزنم دم ز اندک و بسیار
میان عالم و جاهل تفاوت این قدرست / که این کشیده عنان باشد آن گسسته مهار
قدم ز دایره بیرون نمی نهم کاخر / به سر به گرد جهان گشته گیر چون پر گار
به روز،درس ثنای تو می کنم تلقین / به شب، وظیفه مدح تو می کنم تکرار
به سوی سدره زمن مرغ طاعتی نپرد / که رقعه ای نبرد از دعات در منقار
دراز می شود این ماجرا و می ترسم / که از ملالت خاطر کسی کند انکار
زبهر خسرو از ین به دعا نمی دانم / که تا ابد از عمر خویش بر خوردار